|
شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باش اگر نمي تواني به كسي اميد بدهي، نا اميدش هم نكن/اگركارت پيش نمي رود، به اندازه توان، گره از كار كسي باز كن /اگر بيش از ظرفيت مخاطب به او محبت كني يا اورا خراب مي كني يا خودت خراب مي شوي/اگر خواستي در حق خودت و ديگران دعايي بكني، از پروردگار صبر بخواه چرا كه خداوند با صابران است
خانه ی دوست من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست .......... بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم خانه ی دوستی ما تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست
در گذرگاه زمان خيمه شب بازی دهر با همه تلخی و شيرينی خود می گذرد عشق ها می ميرند رنگها رنگ دگر می گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده به جا می ماند. ................................................................................... ................................................................................... من براي سالها می نويسم، سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند ولی من در آن زمان نيستم. افسوس که قصه مادربزرگ درست بود، هميشه يکی بود يکی نبود................
محکمه الهی سیاهی چشام یه دفعه سر خورد شبیه مرده ها یهو خوابم برد تو خواب دیدم محشر کبری شده محکمه الهی بر پا شده خدا نشسته مردم از مرد و زن ردیف ردیف مقابلش واستادن چرتکه گذاشته و حساب می کنه به بنده هاش عتاب خطاب می کنه می گه چرا این همه لج می کنید راه خودتونو حسابی کج می کنید آیه فرستادم که آدم بشین با دل خوشی کنار هم جمع بشید دلای غم گرفته رو شاد کنید با فکرتون دنیا رو آباد کنید عقل دادم برید تدبّر کنید نه این که جای عقل رو کاه پر کنید من بهتون چه قدر ماشا الله گفتم نیافریده باریکلا گفتم من که هوا تون ر و همیشه داشتم حتّی یه لحظه تنهاتون نذاشتم امّا شما بازی نکرده باختین نشستین و خدای جعلی ساختین هر کدوم از شما خودش خدا شد از ما و آیه ها ی ما جدا شد یه جو زمین و این همه شلوغی این همه دین و مذهب دروغی حقیقتاً شما ها خیلی پستین خر نباشین گاو رو نمی پرستین از توی جمع یکی بلند شد ایستاد بلند بلند هی صلوات فرستاد از اون قیافه های حق به جانب هم از خودی شاکی هم از اجانب گفت چراهیشکی روسری سرش نیست پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست چرا زن ها این جوری بد لباسن مردای غیرتی کجا پلاسن خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن این جا که فرقی ندارن مرد و زن یارو کنف شد ولی از رو نرفت حرف خدا از تو گوش هاش تو نرفت چشم هاش می چرخه نمی دونم چشه آها ! می خواد یواشکی جیم بشه دید یه کمی سرش شلوغه خدا یواش یواش شد ازجماعت جدا با شکمی شبیه بشکه ی نفت یهو سرش رو پایین انداخت و رفت قراول ها چند تا بهش ایست دادن یارو وانستاد تا جلوش وایستادن فوری درآورد واسشون چک کشید گفت ببرید وصول کنید خوش باشید دلم برای حوری ها لک زده دیر برسم یکی دیگه تک زده اگه نرم حوریه دلگیر می شه ترا خدا بزار برم دیر می شه قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه ی خیلی کلون نشد نرم گوش های یارو رو گرفت تو دستش کشون کشون بردو یه جایی بستش رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن توی جهنم اون رو بیمه کردن حاجی یه داشت بلند بلند غر می زد داشت روی اعصاب ها تلنگر می زد خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی این همه آدم رو معطل نکن بگیر بشین این همه کل کل نکن یه عالمه نامه داریم نخونده تازه هنوز کرات دیگه هم مونده نامه ی تو پر از کارای زشته کی به تو گفته جات توی بهشته بهشت جای آدم های باحاله ولت کنم بری بهشت محاله یادته چه قدر ریا می کردی ؟ بنده ها ی ما رو سیاه می کردی ؟ تا یه نفر دور و برت می دیدی چه قدر والضالین رو می کشدی؟ ... خلاصه وقتی یارو فهمید اینه بازم درست نمی تونست بشینه کاسه ی صبرش یه دفعه سر می رفت تا فرصتی گیر می آورد در می رفت قیامته این جا عجب جاییه ! جون شما جا ی شما خالیه....... خیام اومد. یه بطری هم تو دستش رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش حاجی بلند شد با صدا ی محکم گفت : « این آقا باید بره جهنم » خدا بهش گفت تو دخالت نکن به اهل معرفت جسارت نکن بگو چرا به خون این هلاکی ؟ این که نه مدعی داره نه شاکی نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو نه عربده کشیده و نه چاقو نه مال این نه مال اون رو برده فقط عرق خریده رفته خورده یهو شنیدم ایست خبردار دادن نشسته ها بلند شدن وایستادن حضرت اسرافیل از اون ور اومد رفت رو چهارپایه و چند تا صور زد دیدم دارن تخت روان میارن فرشته ها رو دوششون میارن مونده بودم که این کیه خدایا تو محشر این کارها چیه خدایا فکر می کنین داخل اون تخت کی بود ؟ الآن می گم یه لحظه،اسمش چی بود؟ همون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپ ها رو اختراع کرد همون که کارش عالی بود اون دیگه بگین بابا توماس ادیسون دیگه خدا بهش گفت : « دیگه پایین نیا یه راست برو بهشت پیش انبیا وقت رو تلف نکن توماس زود برو با هر وسیله ای اگه بود برو از روی پل نری یه وقت می افتی می گم هوایی ببرند و مفتی» باز حاجی ساکت نتونست بشینه گفت که:«مفهوم عدالت اینه ؟ » توماس ادیسون که مسلمون نبود این بابا اهل دین و ایمون نبود نه روضه رفته بود نه پای منبر نه شمر می دونست چیه نه خنجر یه رکعتم نماز شب نخونده با سیم میما شب رو به صبح رسونده حرف های یارو که به این جا رسید خدا یه آهی از ته دل کشید حضرت حق خودش رو جا به جا کرد یه کم به این حاجی نگا نگا کرد از اون نگاه ها ی عاقل اندر سفیهش رو باید بیارم این ور با این که خیلی خیلی خسته هم بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود: « شما عجب کله خرایی هستید بابا عجب جونورایی هستید حیفه که آدم خودشو پیر کنه و سوزنش فقط یه جا گیر کنه می گید توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دین و ایمون بود اون منو بهتر از شما شناخته دلیلش هم این چیزاییه که ساخته درسته گفته ام عبادت کنید نگفته ام به خلق خدمت کنید ؟ توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده دنیا رو هم کلی قشنگ کرده من یه چراغ که بیشتر نداشتم اونم تو آسمون ها کار گذاشتم توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمی دونید چه قدر کمک به من کرد تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده یا اگرم بوده تو باغ نبوده » خدا برای حاجی آتش افروخت دروغ چرا یه کم دلم براش سوخت طفلی تو باورش چه قصرها ساخته اما به این جا که رسیده باخته یکی میاد یه هاله ای باهاشه چقدر بهش میاد فرشته باشه اومد رسید ودست گذاشت رو دوشم دهانشو آورد کنار گوشم گفت :«توکه کله ات پر قورمه سبزی است وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست اون که نشسته یک مقام بالاست مترجمه ، رفیق حق تعالاست خود خدا نیست نماینده شه مورد اعتمادشه ، بنده شه خدای « لم یلد» که دیدنی نیست صداش با این گوش ها شنیدنی نیست شما زمینی ها همش همین اید اون ور میزی رو خدا می بینید» همین جوری می خواست بلند شه نم نم گفت :« پا شو باید بری جهنم » وقتی دیدم منم هم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم
همیشه عشق را در یک نگاه معنا کرده ام،نگاهی که دلی را می رباید و عمری را فدای عشق می کند
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.
خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم... خسته شدم بس كه تنها ايستادم گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟ خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نیستی.
گفتم از دل برود چون ز مقابل برود غافل از اینکه چو رفت از پس او دل برود اگه مثل اشک تو چشمام بودی واسه موندنت تا آخر عمر گریه نمی کردم. اگه یه روز تنها شدی اگه دیدی بغض کردی ولی دلیل گریه کردن پیدا نمی کنی بدون که دل خدا برات تنگ شده و می خواد صداش کنی...
سلام به دوستای عزیز یه مدتی نتونستم آپ کنم ولی خوشحالم که به یادم بودید و بهم سر زدید.از این به بعد دیر به دیر آپ می کنم امیدوارم باز هم مثل همیشه لطفتون رو از من دریغ نکنید. سپیده آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟ اگر ميداني در اين جهان کسي هست که با ديدنش، رنگ رخسارت تغيير ميکند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست که او مال تو باشد، مهم اين است که فقط باشد، زندگي کند، لذّت ببرد و نفس بکشد .
|
About![]()
خداوندا
Home
|